.

خرید بک لینک
جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه رنج عظیمی دارد کسی که فراموشی را به جان میخرد! مثل بروسان که جایی می نویسد: «دارم نامم را از دهان دنیا خالی میکنم» و این چه میتواند باشد جز مرگ خودش و همسر و دخترش! فراموشی مادر مرگ است و زاده ی سکوت! و همین است که می شود «گریست برای خاطر زندگان»و «در گورستان تاریک زیباترین سرودها را خواند.» ....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 3:30

شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم میداد و میگفت وقتی تو به دنیا نیامده بودی مرد... مردن! خوب یادم است، هروقت حرف از مردن میشد مادرجان لبش را می گزید و میگفت فاتحه ای بخوانید و حرفش را نزنید، شگون ندارد! نمیگذاشت خانه بوی مرگ بگیرد. خانه شان همیشه بوی زندگی میداد، بوی سبزی تازه! خانه ای پر از اتاق و پنجره! توی کوچهای پر از درخت توت و اقاقیای کهن سال بود. بهار ها کافی بود پنجره را باز کنی تا دستت به شکوفه ها برسد؛ همانقدر نزدیک! مثل آخرین بوسه ام بر پیشانی سردش...! مثل نزدیکی روح آدمی به رنج! اصلا آدمی زاده ی رنج است، و آنکه نمیداند، رنج خودش را عظیم تر از دیگری میپندارد. چندی پیش خبری خواندم از پیدا شدن جسد مردی تنها در خانه اش که ماه ها از مرگش گذشته بود. نوشته بودند چه دل آزارست اینگونه مردن...! کسی چه میداند که کدامش سخت تر است؟! اینکه کسی نباشد که آن لحظه های آخر دستت را بگیرد و با چشمان مضطرب و خیس تمنای ماندنت را داشته باشد یا که بدانی رفتنت رنج عظیمی بر دوش این دنیا نخواهد بود؟! آیا مردن برای کسی که فراموش شده با مرگ برای آن که دلبستگی هایش را پیش از این از دست داده رنج برابری دارد؟! ....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: شنبه 9 تير 1403 ساعت: 5:09

صفحه بندی